خرید بک لینک
وبلاگی در باب سارا مي خواستم در مورد ديروز بنويسم. يه عاشقانه آرام به نام بوسه. اين قدر عاشقانه كه شايد براش رمز ميذاشتم! ديروز آخه دسترسي نداشتم كه بنويسمش گفتم خوب فردا مي نويسم. ولي ميدوني وقتي آدم حالش خوب نيست نبايد يه حس خوب رو تعريف كنه چون گند ميزنه بهش بنابراين امروز امروزه با داستاناي خودش. صبح رفتم يه جاي بلند ولي گويا فايده نداشته پس مي نويسمش. نمي دونم تا حالا شده حالت بد باشه و نفهمي چرا! يه حس بد! مي دوني آدم وقتي توي يه حس بده زمانايي كه حادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد دادخواه تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 19:37

وبلاگی در باب سارا گاهی وقتا شروع می کنی بدون اینکه بدونی چی می خوای بگی و تموم می کنی بدون اینکه مطمئن باشی چیزی گفته باشی! به هر حال شروع کردم. چند وقتی بود چیزی ننوشته بودم. میگن کشورهایی که از رفاه زیادی برخوردارند و دغدغه آدم هاش خیلی کمه توش هنر کم میشه! تئاتر و ادبیات پر محتوایی ندارند! با تمام دغدغه هایی که دارم تو یه زمینه آرومم و اون بودن ساراست! حالا هم که می نویسم از کمی دلتنگیه وگرنه وقتی کنارمه اینقدر آرومم که نمی تونم کلمه ای حتی بر زبون بیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد دادخواه تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 19:37

وبلاگی در باب سارا شاید، شاید دلم گرفته یا شاید دل سارا گرفته، یا شاید هر دو! دیروز فهمیدم سارا خیلی خسته شده! شاید اتفاقات شاید فامیل شاید روزه شاید نگرانیهاش شاید چیزای زیادی که از دست داده باعث خستگیشه! شاید منم جز اونا باشم! یه اس ام اس فوق العاده زیبا بهم داد که خیلی حرفا توش داشت! نمی دونم سارا اگه مطمئن می شدم که ناراحت نمی شی اینجا می نویشتمش تا یادگاری واسم بمونه! الانم به رنگ بی رنگی اینجا می نویسمش شاید یه روز خواستم دوباره بخونمش: سعید جان، مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد دادخواه تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 19:37

وبلاگی در باب سارا دستم می لرزه! یه جورایی فکر کنم هول شدم! نمی دونم   مدت زیادیه که چیزی ننویشتم و این کارو واسم سخت می کنه! دلم می خواست یه اسکن از مغزم بگیرم و اونو بذارم اینجا ولی خوب نمیشه! این مدت خیلی سرم شلوغ بود کلاس زبان فوق فشرده + کار فشرده + د ی د ن س ا ر ا (البته به همین شکل متقاطع) + ...... واقعن بعلاوه هیچی چون واقعن هیچ وقتی نداشتم حتی اینجا اومدنو نوشتنم سخت شده بود و شاید غیر ممکن! ولی حالا که اومدم بنویسم می خوام از یه احساس جدید حرف ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد دادخواه تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 19:37

بعضی از روزها ارزشش از آدم بالاتره. امروز تولد توست، یکی از همون روزا. هر بار که تولد تو میشه هرکاری هم که بکنم باز آخرش حق مطلب رو ادا نکرده به خواب میرم. انگار زیادی بزرگه، زیادی با عظمته، زیادی عزیزه. وقتی بهش فکر می کنم که این روز مرز بودن و نبودن توست تنم می لرزه. همه ی زندگیم رو تو عوض کردی به سمت تعالی. چطور میشه به این روز فکر کرد. یه لحظه و یه اتفاق که فکر کردن بهش ترسناکه. و اگه تو نبودی چی میشد. باورم نمیشه تو هستی و واقعی هم هستی. تولدت با برکت ترین اتفاق این عالمه واسه من.  اینبار تولدت کنارت نیستم. تو آلمانی و من هنوز ایرانم. اومدم واسه استراحت و آرام جانم زودتر از من برگشته. آروم و قرار ندارم واسه برگشتن و در آغوش گرفتنت. تولدت پیشت نبودم خیلی وقتا بوده که پیشت نبودم میام و جبران می کنم خوشحالت می کنم و واست یه روز زیبا می سازم و مطمئنم تو منو به خاطر نبودنم می بخشی.  اما اسم این پست فقط به خاطر تو تولد نشده بلکه به خاطر خودم هم هست. شش ماه از آلمان اومدنمون گذشت و من هنوز هم باورم نمیشه رفتیم. هنوز هم دلم غنج میره از فکر کردن بهش. این شش ماه برای من فوق العالده بود. یه شهر بی نظیر و زیبا با شرایط عالی در حالی که می تونستم کنارت باشم بی دغدغه، باهات درس بخونم، لذت ببرم و حتی گاهی وقتا زندگی کنم. کنار تو بهترین صندلی این نمایشه، بهترین خونه شهره، بهترین شهر خداست، کنار تو بهترین جای دنیاست. کیف کردن از کنارت بزرگ شدن، بو کردن، دیدن، لذت بردن. تجربه همه چیز فوق العاده بود. دوستی بی نظیر خواهرت خجالتم میده. استادای خوب، دانشگاه دلچسب اصلن همه چی عالی بود. دلم می خواد از تک تک منظره ها بگم، تک تک لحظات و تک تک حس های خوبی که داشتم بدون استرس بدون دغدغه و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد دادخواه تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:26

اول بگم خیلی خوشحالم. قبلن خیلی دلم می خواست این وبلاگو ادامه بدم ولی می ترسیدم. می ترسیدم نکنه هر هفته یه چیزی توش بنویسم و بعد از چند ماه تبش بخوابه و همه چیز تموم بشه. الان یک سال از زمانی که ... از زمانی که ... نمی دونم از اون زمانا دیگه. نمی دونم چی بهش بگم. آره از اون زمانا یکساله که گذشته و من خیلی خوشحالم. مسمم ترم قوی ترم و اگه اشکال نداره عاشق ترم. سارا می دونی آدم وقتی بعد از یکسال میادامه مطلب

برچسب: بهانه,تولدی,رمضان, نویسنده: باربد دادخواه تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:02

بعد از 5 سال دقیقن تو سالگرد آغاز خوشبختیم، تو دوباره به من ثابت کردی که دلیل تغییر زندگی من در 5 سال پیش رسیدن سنم به ربع قرن یا تغییر شغلم یا چیز دیگه ای نبوده. دلیلش فقط تو بودی. یک ماه رفتی مسافرت و من اولین یک ماهه بدون تو رو تجربه کردم و به همین راحتی برای من یک آرزو ساختی، ای کاش که ماه بدون تویی نباشه! تجربه خوبی بود مثل هر سختی دیگه ای کلی چیز یاد گرفتم ولی مثل هر سختی دیگه ای سخت بود و شادامه مطلب

برچسب: بازگشت, نویسنده: باربد دادخواه تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:02

سلام

برچسب: سلام,سلام دانلود,سلام عليكم,سلام بمبئی,سلام دانك,سلامات,سلامتی,سلامتك,سلامت,سلام صبح بخیر, نویسنده: باربد دادخواه تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 6:29

اول بگم خیلی خوشحالم. قبلن خیلی دلم می خواست این وبلاگو ادامه بدم ولی می ترسیدم. می ترسیدم نکنه هر هفته یه چیزی توش بنویسم و بعد از چند ماه تبش بخوابه و همه چیز تموم بشه. الان یک سال از زمانی که ... از زمانی که ... نمی دونم از اون زمانا دیگه. نمی دونم چی بهش بگم. آره از اون زمانا یکساله که گذشته و من خیلی خوشحالم. مسمم ترم قوی ترم و اگه اشکال نداره عاشق ترم. سارا می دونی آدم وقتی بعد از یکسال می فهمه که ساراشو از زمانی که روی ۲ تا صندلی کناره هم، دلش لرزیده و احساس اوج دوست داشتن کرده، بیشتر دوست داره عاشق می شه، دوباره، نه تنها عاشق سارا بلکه عاشق زمان میشه! انادامه مطلب

برچسب: به بهانه تولد تو, نویسنده: باربد دادخواه تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 6:29

همیشه از زمان می ترسیدم، احساس می کردم زمان هر حسی رو می تونه عادی کنه! هر حسی رو می تونه کم رنگ کنه! واقعیت ماجرا اینه که بعضی از حسا و بعضی از ترسا از جنس واقعیتند! چون بارها اتفاق افتادند و بارها دیده شدند. فقط یه موضوع میتونه این حسو تو آدم تغییر بده و اونم تجربه است. و این اتفاق افتاد! آره من از زمان می ترسیدم ولی حالا دوسش دارم، انگار تصمیم گرفته مثل همیشه عمل نکنه. هر چی که زمان جلوتر میره احساسم قوی تر میشه پر رنگ تر میشه و حالا دیگه به جای اینگه از زمان بترسم دارم بهش امیدوار میشم. میدونی چیه سارا زمان همون زمانه منم همون آدمم تنها چیزی که داره این مادامه مطلب

برچسب: آرامش این خونه رو حسی که, نویسنده: باربد دادخواه تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 6:29

این چند ماه اخیر ماه های عجیبی بود واسه من. سفرهای مختلف به ایتالیا و اسپانیا و رفتن به جزایر قناری اتفاق بزرگی واسه من بود که هیچ وقت خارج از ایران جایی نرفته بودم، و در نهایت 10 روز روی دریا بودن به دور از تمام تکنولوژی های ارتباطی دنیای جدیدی رو بهم نشون دادن. واقعن اقیانوس بزرگترین جای دنیاست. ممنونم که شجاعت داشتن این همه تجربه جدید رو بهم دادی. اما امروز نمی خوام در مورد سفرم صجبت کنم. امروز روز خاصیه برای من. فردا ماه رمضان شروع میشه و تمام خاطرات خوب با تو یکی شدن رو برام زنده می کنه. خوشحالم که بهترین اتفاقای زندگیم تو این ماه رخ میده. این ماه رمضاادامه مطلب

برچسب: بهترین مناجات ماه رمضان, نویسنده: باربد دادخواه تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 6:29

صفحه بندی