شاید، شاید دلم گرفته یا شاید دل سارا گرفته، یا شاید هر دو! دیروز فهمیدم سارا خیلی خسته شده! شاید اتفاقات شاید فامیل شاید روزه شاید نگرانیهاش شاید چیزای زیادی که از دست داده باعث خستگیشه! شاید منم جز اونا باشم! یه اس ام اس فوق العاده زیبا بهم داد که خیلی حرفا توش داشت! نمی دونم سارا اگه مطمئن می شدم که ناراحت نمی شی اینجا می نویشتمش تا یادگاری واسم بمونه! الانم به رنگ بی رنگی اینجا می نویسمش شاید یه روز خواستم دوباره بخونمش:

سعید جان، من خستم از نظر روحی، تو همیشه کمک خوبی بود، همیشه حسمو بهتر کردی ولی فکر می کنم دیگه کافیه، فکر می کنم دیگه نمی تونم به چیزی فکر کنم، تو رابطم با تو، تو جایگاهی نیستم که خودم راضی باشم، من نمی تونم به جز مسائل خودم به کسی یا چیز دیگه ای فکر کنم و این منو عذاب می ده، مسائل خیلی زیاده اونقدر که منو کلافه کرده، یه عالمه چیز هست که من می خوام اول اونا رو حل کنم بعد،الان من از خودم راضی نیستم نه در مورد تو نه در مورد هیچ مسئله ی دیگه ای، دیگه دلم نمی خواد نه تو و نه هیچ کس دیگه رو وارد مسائلم کنم، قبلنم نمی کردم این کارو از این به بعدم نمی خوام بکنم، چون... چون نمی تونم چون تشریح موقعیت در توانم نیست، امیدوارم خوب باشی ... همیشه

همه چی با ماه رمضان شروع شد! سارا، هنوز ۱۰۰۰ تا جا هست که باید با تو ببینم ۱۰۰۰ تا کار هست که باید با هم انجام بدیم ۱۰۰۰ تا کتاب هست که باید باهم بخونیم ۱۰۰۰ تا حرف داریم که باید به هم بزنیم ۱۰۰۰ تا بازی هست که باید با هم بکنیم ۱۰۰۰ تا اهنگ ۱۰۰۰ تا فیلم ۱۰۰۰ تا . . . ای کاش ماه رمضان بعدی بازم باشم تا بتونم برای سحر بیدارت کنم. ولی خوب اگه احساس کنم بی من راحت تری ۱۰۰۰ بار از تو به جدایی مشتاق ترم! من همه پولی که باهاش اومدم شهر بازی برای یه بار سوار چرخ و فلک شدن بوده! الآن مدت هاست که بیشتر از لیاقتم سوار شدم هر وقت که پیاده بشم بردم! با تو بودن این ۱ سال واسم خیلی گرانبها بود خیلی! می ذارمش تو بهترین سالهای زندگیم!

سارا دلم برای خندیدنت همیشه تنگ میشه!