گاهی وقتا شروع می کنی بدون اینکه بدونی چی می خوای بگی و تموم می کنی بدون اینکه مطمئن باشی چیزی گفته باشی! به هر حال شروع کردم. چند وقتی بود چیزی ننوشته بودم. میگن کشورهایی که از رفاه زیادی برخوردارند و دغدغه آدم هاش خیلی کمه توش هنر کم میشه! تئاتر و ادبیات پر محتوایی ندارند! با تمام دغدغه هایی که دارم تو یه زمینه آرومم و اون بودن ساراست! حالا هم که می نویسم از کمی دلتنگیه وگرنه وقتی کنارمه اینقدر آرومم که نمی تونم کلمه ای حتی بر زبون بیارم چه برسه بنویسم. بدون اغراق وقتی کنارمه حس خیلی خوبی دارم!

گاهی وقتا فکر می کنم واقعن چی با ارزشه! آره واقعن چی با ارزشه! قبلن خیلی چیزا رو با ارزش می دونستم ولی جدیدن فهمیدم خیلی چیزا ارزششون مثل واجب کفایی )فکر کنم مسلمونا همینو میگن( باشه. واجب کفایی حکم واجبیه که اگه کسی انجامش بده از شما رفع واجب بودن میشه! مثلن نماز میت واجب کفاییه یعنی اگه یکی هیچ کس نباشه که واسه یه مرده نماز بخونه بر شما واجبه که بخونید اما اگه یک نفر هم باشه و بخونه دیگه به شما واجب نیست! آره ارزش خیلی چیزا اینجوریه دانشگاه و مدرکش با ارزشه چون اگه نباشه نیست کار با ارزشه چون اگه نباشه نیست اگه من الان مدرک علم و صنعتو نداشته باشم مدرک هیج جا رو ندارم و اگه سر کار نباشم بیکارم. اما الآن حس می کنم باید تفاوتی بین این چیزا باشه! من اگه گزینه جایگزین داشته باشم ارزش اینا چی میشه؟ اگه دیگه با ارزش نباشن هیچ وقت با ارزش نبودن هیچ وقت هیچ وقت! خوب حالا چیو نمیشه جایگزین کرد؟ تقریبن همه چیو میشه جایگزین کرد و من دلم چندان نخواهد گرفت! چه بسا جایگزین شدند و من دلم نگرفته! دانشگاه! نقش تئاترم! کارم! محل زندگیم! غذام! لباسام! استادی که دوستم داره! دوستام آره دوستام! سارا! نه سارا نه! شاید به همین دلیله که دوسش دارم سارا از معدود اتفاقای با ارزش زندگیمه مثل خانواده! نمی دونم مثل خودم! هیچ وقت نخواستم جای کس دیگه ای باشم! اگه هر کسی جای سارا باشه دلم می گیره! مهم نیست چقدر خوب باشه دلم می گیره! با ارزشه مثل اشک هام با ارزشه! بگذریم.

هر یگانه ای زیباست! خواستم برای یگانه های عالم مثالی بیاورم و در نهایت بگویم که آری سارا یگانه است و زیبا اما جز تو مثالی در دستانم نیست! نمی دانم دستانم خالی است یا که پر! و اگر خالی است چقدر خالی سنگین است! دستانت یگانه بود چون به مهر بر دستانم نشست روزی که پس از روز ها روز اول بود گویی تازه متولد شده بودی! اعتمادت زیباست و یگانه گویی بهترین هدیه تولد من است! صدایت یگانه است و زیبا چون زمانی که، چون زمانی که، نه همیشه همیشه یگانه است و زیبا به هر کلامی از شکوایه تا شعرواره بر زبان میرانی! نگاهت زیباست چون به یگانه نیشخند در من می نگری و به دلرباترین دلبری بر من کمی سر کج می کنی و بسیار دلم را دور می کنی و می بری! به کجا؟ به یگانه ترین خیال آغوش دنیا! و آغوش تو که یگانه است که به پاکدستی چون من حس شاه دزد عالم می دهد که آنچه در دستانم است نه به لیاقت که به، که به، نمی دانم به چه بهانه ای به هر حال حس شاه دزد عالم را به من می دهد. آسمان به حسادت خود را عرضه می کند چه برفی باورم نمی شود! اما هنوز من به تو فکر می کنم! و کدام یگانه جز خدای می توانست یگانه ای جز تو بیافریند، جز تو هدیه دهد! آه خدای من تنها یگانه ای که می تواند جز تویی را از من بگیرد خداست! پس هر روز که هنوز مرا بیدار می کنی هنوز بیدارم هر روز که خوابم به یاد هر روز بیدار کردنت هنوز توان خوابیدن دارم به امید هر روز که هنوز بیدارم می کنی بی آنکه به تکرار روزانه به روزمرگی رسیده باشم! آری دوست داشتنم یگانه است...

دلم می خواد در مورد آدمایی که رفتن بنویسم و در مورد آدمایی که اومدن ولی الان نه به زودی می نویسم شاید خیلی زود اما الان یکی لب تابو می خواد! تو فالم ۱ افتاده! شاید فردا نوشتم شاید ۱ هفته دیگه شاید ۱ ماه دیگه ولی می نویسم! دیدی بدون اینکه چیزی بگم تمومش کردم! گفتم که دوستت دارم؟ نگفتم؟ حالا که گفتم پس هر آنچه باید می گفتم گفتم.