خرید بک لینک
اول بگم خیلی خوشحالم.

قبلن خیلی دلم می خواست این وبلاگو ادامه بدم ولی می ترسیدم. می ترسیدم نکنه هر هفته یه چیزی توش بنویسم و بعد از چند ماه تبش بخوابه و همه چیز تموم بشه. الان یک سال از زمانی که ... از زمانی که ... نمی دونم از اون زمانا دیگه. نمی دونم چی بهش بگم. آره از اون زمانا یکساله که گذشته و من خیلی خوشحالم. مسمم ترم قوی ترم و اگه اشکال نداره عاشق ترم. سارا می دونی آدم وقتی بعد از یکسال می فهمه که ساراشو از زمانی که روی ۲ تا صندلی کناره هم، دلش لرزیده و احساس اوج دوست داشتن کرده، بیشتر دوست داره عاشق می شه، دوباره، نه تنها عاشق سارا بلکه عاشق زمان میشه! انگار زمان هم داره نقش بازی می کنه تو بازی احساسی که قبلن نبوده و فکر می کردی نیست چون احساسی بودی که خودش بالاترین بوده و حالا درون احساسی هستی که جمع همه ی باور ها و تناقض های تو شده چرا که باور بالاترین احساس از طرف کسی که بالاترین احساس رو قبلن بهش داشتی رو محکم تر کرده و از طرفی بهت ثابت کرده که اون بالاترین احساس نبوده بلکه این بالاترین احساسه! شاید این بدترین جملات ادبی من باشن ولی باور کن بهترینشونم هستن. آره حالا دلم می خواد از این حس ثبات به وجود اومده استفاده کنم و هفته ای یا دو هفته ای یکبار اینجا بنویسم. شاید خاطرات شاید درد و دل شایدم نمی دونم. به هر حاال دوست دارم بنویسم. سارا به خاطر سالی که گذشت ممنون. نمی دونم تو از کی اومدی توی این ماجرا ولی برای من همین وقتا شروع شد! اوایل ماه رمضان. دلم لرزید. خندیدم. خیلی خوشحالم. خیلی خوشحالم! خیلی خوشحالم

پرده، جایی بدون من را فریاد کرد

نعره اش تو را به من تار و مرا به تو پود کرد!

جایی بدون من چه جای شکوه است؟

آنجا اگر که تو باشی باید همیشه سکوت کرد!

برچسب: بهانه,تولدی,رمضان, نویسنده: باربد دادخواه تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:02

صفحه بندی