دستم می لرزه! یه جورایی فکر کنم هول شدم! نمی دونم
مدت زیادیه که چیزی ننویشتم و این کارو واسم سخت می کنه! دلم می خواست یه اسکن از مغزم بگیرم و اونو بذارم اینجا ولی خوب نمیشه! این مدت خیلی سرم شلوغ بود کلاس زبان فوق فشرده + کار فشرده + د ی د ن س ا ر ا (البته به همین شکل متقاطع) + ...... واقعن بعلاوه هیچی چون واقعن هیچ وقتی نداشتم حتی اینجا اومدنو نوشتنم سخت شده بود و شاید غیر ممکن! ولی حالا که اومدم بنویسم می خوام از یه احساس جدید حرف بزنم یه احساسی که تا حالا نداشتمش! من عاشق سوپرایزای خوبم و این چند بار سوپرایزه گذشته همش یه جورایی به سارا مربوط میشده! ولی این آخری واقعن بی نظیره!
نمی دونم از کجا شروع کنم حتی نمی دونم اگه بنویسمش کسی می فهمه یا نه. سارا امیدوارم تو بفهمیش! الان مدتیه که احساس می کنم چیزی رو که دوستش داشتم دوباره عاشق شدم! چیزی که عاشقش بودم رو دوباره عاشقشش شدم! نمی دونم چم شده ولی یه جور حس عجیبیه! خیلی عجیب! من سارا رو خیلی دوست داشتم و دارم ولی این 1 ماه اخیر هر بار که می بینمش دوباره قلبم مثل روزای اول تند می زنه استرس می گیرم همه زمانام بهش فکر می کنم همش دلم می خواد پیشش باشم همش دلتنگشم حتی وقتی پیششم وقتی می بینمش همش بیخودی می خندم دلم میخواد هی برم پیشش هی برم دانشگاهش! وای حتی الان که می نویسم یه جوریم صبح بهت زنگ زدم سارا و از خواب بیدارت کردم واقعیتش اینه که اومدم بنویسم و دلم دوباره برات خیلی تنگ شد. هولم آشفته ام و حتی نمی تونم جملات ادبی خوبی رو سر هم کنم. شاید فهمیدم چه حسی آره یادم اومد این حس عاشق شدن نیست این حس در حال عاشق شدنه! وقتی هی کشف می کردم که دوستت دارم این حسو داشتم حسی از جنس حسی که اولین بار تو سینما داشتم وای خدای من هیجان زدم مثله بچه ها شدم شاید دارم چرت می نویسم ولی اشکال نداره بذار ادامه بدم آره حس قبل از فهمیدنه عاشق شدنو دارم ولی نمی فهمم چطور میشه آدم یکی رو خیلی دوست داشته باشه عاشقش باشه و حس داره عاشق میشه رو داشته باشه؟ اول فکر کردم نکنه یه دوره ای دوست داشتنم کم شده حالا دوباره دوستت دارم ولی الان ایمان دارم که این نیست چون اولن کم نشده و دوم اینکه این حس عجیب عاشق شدن نیست این فقط شبیه اونه شبیه اون می فهمی؟ این حس اسم نداره این دقیقن حس آدمیه که داره عاشق کسی میشه که عاشقش بوده و این سوپرایزه ماجراست. وقتی کسیو می بینی و عاشقش می شی برات سوپرایزه چون انتظارشو کم داشتی ولی وقتی کسی رو خیلی دوست داری هیچ انتظار نداری که یه روز که میبینش قلبت تند بزنه و آلارم بده که داری عاشق می شی این نهایته سوپرایزه این یه حس عجیبیه وای خدا باز هم نتونستم بگمش وای سارا کاش اینجا بودی... از این به بعد هر روز صبح که از خواب پاشم انتظار یه حس جدیدو می کشم. درست زمانی که انتظار هیچ حس جدیدیو نداشتم خدا بدجوری گذاشت تو پاچم! کم آوردم. دلم می خواد در این رابطه یه متن خوب بذارم ولی باور کن دست من نیست سارا نمی تونم باید کمی صبر کنم تا هیجانم کم بشه بتونم تمرکز کنم وقتی می بینمت حس روز اول مدرسه رو دارم ترس و هیجان و دوست داشتن همه چیز همه چیز واسم نو شده وقتی می بینمت حس پریدن از یه بلندی رو دارم در حالی که هنوز بال هامو باز نکردم و می خوام هیجان پریدنو تجربه کنم نه پروازو وقتی می بینمت حس شرکت تو غماری رو دارم که پیشگوها گفتند می برم وقتی بینمت حس آفریدن دارم حس آفریده شدن! یادته بهت می گفتم دوستت دارم! ای کاش الان می تونستم چیز دیگه ای بگم چون با قبل خیلی فرق می کنه! ولی دستم به جایی نمیرسه سارا! دوستت دارم سارا بهم فرصت بده درکش کنم کنارم بمون. دوستت دارم سارا!
