مي خواستم در مورد ديروز بنويسم. يه عاشقانه آرام به نام بوسه. اين قدر عاشقانه كه شايد براش رمز ميذاشتم! ديروز آخه دسترسي نداشتم كه بنويسمش گفتم خوب فردا مي نويسم. ولي ميدوني وقتي آدم حالش خوب نيست نبايد يه حس خوب رو تعريف كنه چون گند ميزنه بهش بنابراين امروز امروزه با داستاناي خودش. صبح رفتم يه جاي بلند ولي گويا فايده نداشته پس مي نويسمش. نمي دونم تا حالا شده حالت بد باشه و نفهمي چرا! يه حس بد! مي دوني آدم وقتي توي يه حس بده زمانايي كه حالش خوبه رو يادش نمياد و گاهي برعكس. مثل زمستون و تابستون مي مونه وقتي توي زمستون هوا خيلي سرده و سرما اعصابتو خورد ميكنه و پاهات سرد و خيس و يخ زده هستند و حس مي كني داري پاهاتو از دست ميدي دلت براي تابستون با تمام گرماش تنگ ميشه و يادت نمياد كه گرما چه پدري ازت در مي آورد وقتي شر شر عرق مي ريختي توي تابستون و لباست به بدنت چسبيده بود و با ديدن هر كسي كه يقشو محكم بسته بود تو احساس گرماي خفه كننده مي كردي واقعن دلت براي زمستان و تاگردن تو برف رفتن تنگ ميشه بدون اينكه به حس سرده اعصاب خورد كن تا گردن تو برف فرو رفتن فكر كني! آدم تو حساي مختلف حساي ديگش يادش ميره! مثل يه آدم معتاد كه وقتي حسابي كشيده باشه زندگي واسش زيباست بچه هاشو دوست داره عشقشو دوست داره به آينده اميدواره برنامه ريزي مي كنه و به سمت اهداف والاش قدم برمي داره اما امان از وقت خماري كه همه چي گنده زندگي گنده بچه ها خونواده همه گندن كار گنده مملكت گنده انگار واسه هيچ چيز نبايد برنامه ريخت انگار بايد فقط صبر كرد تا مرد. اين دو وضع يه آدم معتاد، نه همديگه رو مي شناسن نه باور دارند. براي ما هم همينطوره. وقتي حالمون خوبه ديگه يادمون نمياد دنيا چقدر داغونه به خودم مي گم چه خوب ساعت كاريمو دست خودم بوده گذاشتمش ۲.۵ تا ۹ شب مي تونم از بهترين ساعات صبحم استفاده كنم مي تونم با اينكه ۲ ماه بيشتر نموده به كوب درس بخونم و وقتي كنكور دادم و قبول شدم خودمو شگفت زده كنم و كيف مي كنم تازه به محض دادن كنكور كلي وقت اضافه دارم با هزار تا كتاب نخونده جاي نرفته فيلم نديده آهنگ گوش نداده و حس تجربه نكرده واي خداي من چه فوق العاده و بعدش درس مي خونم و از رشتم از با آدما بودن از زندگيم لذت مي برم تازشم فوقش قبول نمي شم ازاد مي خونم اصلن چه فرقي مي كنه حتي شايدد بهترم باشه تو مدتي كه فوق مي خونم كار مي كنم و زبانم رو هم قوي مي كنم و با آرامش براي دكترا ميرم خارج يه جاي آروم احتمالن فلاند و بعد حتي مي تونم برگردم و از خوب بودنم و كمك كردنم به مردم لذت ببرم يه زندگي آرومه خوب... اما وقتي حالت بده ميگي اه چهقدر همه چي احمقانست من بايد تا ۹ شب تا بوق سگ كار كنم و بعد جنازمو ببرم خونه مثل احمقا درس بخونم در حالي كه مي دونم با اين وقت كم نميشه قبول شد از همه زندگيم بزنم و بعدشم هيچي و اينقدر زير فشار بمونم كه ديگه ناي خارج رفتن نداشته باشم احتمالن با اين تغيير رشته به هيچ كدومشون درست نميرسم و تمام زندگيم ميشه يه زندگي معمولي آرومه بد...

 بعضي وقتا يه حسي داري كه نمي فهميش! حس بد خيانت! حس بد كم هوايي و خفه شدن! حس بد زمان بعد سكس با فاحشه اي كه ازش متنفري! حس وقتي كه يه موجودي داره منقرض ميشه و تو از كم كمتر شدنش اعصابت خورد ميشه و آخريش رو با تفنگ دولول مي كشي تا اين اعصاب خوردي دائمي رو تمومش كني! حس آخرين نخ سيگار زماني كه از دستت مي افته تو چاه فاضلاب! حس غريبگي محض! حق حق گريه كه نميذاره حرف بزني! مي دوني كي بدتر ميشه؟ وقتي نبوده! وقتي كسي نبوده كه بهش خيانت كرده باشي، هوا پاك و آرومه، با مفهوم سكس بيگانه اي و حتي با مفهوم فاحشه، تفنگ دولول از نزديك نديدي، سيگار نميكشي، آشنا ها از پشه ها بيشترن، و بغض ها دست نخورده موندن! گاهي فكر مي كنم بي شك حال ما تحت تاثير بعد ديگه اي هست. اگه موجودي توي ۲ بعد زندگي كنه حركت مي كنه به چپ و راست مي ره جلو و عقب مي كنه ولي هرگز نمي فهمه بالا كجاست ارتفاع يعني چه اون هرگز صفحه بالا سر خودش رو نمي بينه و تو از اين بالا مي توني ببينيش و گاهي با اضافه كردن يه خط جديد همه چيو عوض كني! هزاران دنياي دو بعدي كنار هم مي مونند و هيچ كدومشون از هم با خبر نميشن! احساس مي كنم از اين ۳ بعد احمقانه خسته شدم و كسي در بعد چهارم به هزار دنياي ما نگاه ميكنه و به ما مي خنده اي كاش مانند بالا براي ۲ بعد كلمه اي براي ما بود اي كاش لحظه اي در اين ارتفاع جديد بالا مي رفتم تا ببينم چقدر دنيا مسخرست! قبل از نوشتن داشتم به دخترك سياه و سبزه اي ۲۵ ساله فكر مي كردم كه ۱۳۰ كيلو وزنشه و غصه مي خوره و نمي دونه چرا اينجاست به پسري فكر مي كردم ۲۵ ساله كه دستفروشي مي كنه غصه ميخوره و نمي دونه چرا اينجاست! چند لحظه پيش داشتم به خودم فكر مي كردم كه غصه مي خورم و نمي دونم كه چرا اينجام. بايد برم بيشتر نمي تونم بمونم ولي فكر مي كنم به احترام سارا بايد متنم رو تموم كنم... 

تنها چيزي كه نمي خوام تو اين تصويرا بياد ساراست نمي دونم چرا! فكر مي كنم ممكنه گاهي حال حرف زدن با هيچ كسو نداشته باشم حتي سارا ولي هرگز در هر حالي اون فراموش نميشه آخه متعلق به هيچ كدوم از حال ها كه گفتم نيست انگار تنها موجود هميشگي ماجراست! بودنش مي تونه هر چيزي رو بشكنه اي كاش اتفاقي اين متنو بخونه و با هم حرفي بزنيم. . . اي كاش زودتر